گفتوگو با محمدرضا جعفري نويسنده، طراح، تهيهکننده، تصويربردار و کارگردان برنامه تلويزيوني آواي ايراني
ارتش يک نفره
علي شيرازي
چند سال پيش، با بدل شدن اندک اميدها به پخش کنسرتهاي موسيقي ايراني از سيما به يأس - در پي پرهيز تاريخي صدا و سيما از نمايش انواع سازها در تلويزيون - پخش آواي ايراني آغاز شد. اين برنامه فارغ از همه کمي و کاستيهاي ناگزير و سهوي، توانست در اندک مدتي توجه دوستداران موسيقي و آواز ايراني و همچنين هنرهاي تجسمي را به خود معطوف کند.
برنامه آواي ايراني تاکنون در دو دوره پخش شده که فاصلهاي ميان پخش هردوره وجود داشته است. پيش از پخش دوره دوم، گفته ميشد که علت اين فاصله، آمادهسازي دوره دوم بوده است؛ اما اکنون براي دوره سوم، شائبههايي وجود دارد مبني بر اينکه مشکلاتي در مسير تهيه و پخش اين برنامه ايجاد شده است. به همين منظور پاي حرفهاي آدم اصلي اين برنامه يعني محمدرضا جعفري نشستيم؛ او به تنهايي تمامي بار اين آواي ايراني را به دوش ميکشد و از اين نظر به ارتشي يک نفره ميماند. جعفري 37 ساله دستي در خوشنويسي و آواز دارد و روزهاي سختي را در مسير تهيه و پخش برنامه خوب و مغتنماش ميگذارند.
شکل و قالب "آواي ايراني" را از ابتدا چگونه پيريزي کرديد؟
ما کارمان را از سال 81 شروع کرديم. اولين برنامه در اواخر سال 1381 پخش شد و اين پخش – البته بعضي وقتها با فاصلههايي ،ادامه پيدا کرد. در سري اول، برنامه در دو قسمت به آثار آقاي شجريان و ياد استادان دوره قاجار تا زمان حال ميپرداخت. در سري دوم، استادان قوامي، بنان و محمودي خوانساري به اين مجموعه اضافه شدند؛ ضمن اينکه قسمت ياد استادان نيز ادامه پيدا کرد. در اين 7-6 سال، تنها کارتوليدي که من انجام داده ام همين مجموعه آواي ايراني بود که در 104 قسمت پخش شد،و بهترين سالهاي عمرم خرج اين کار شد.
در سري اول، زمان هر برنامه ميبايست 45 دقيقه بود که من در نهايت برنامهها را در زمانهاي 48 دقيقه تحويل دادم. در سري دوم هم زمان 43 دقيقه تعيين شده بود که باز آنها را به شکل 48 دقيقهاي تحويل شبکه دادم.البته کل قسمتهاي آوازي را بدون قسمت ياد آماده و بر روي نوارهاي 30 دقيقه بتاکم تحويل شبکه نمودم.
علت اينکه اصرار داشتيد اين 5-4 دقيقه به زمان برنامه اضافه شود چه بود؟
ما دو تا آيتم داريم که هرکدام از اين آيتمها خودشان يک مجموعه هستند. آيتم اول پخش يک آواز کامل و آيتم دوم پخش آهنگهاي قديمي است. در سري اول و دوم يک بخشي هم به نام ياد داشتيم که اين بخش با توجه به زمان آواز، 15 تا 20 دقيقه طول ميکشيد.
يعني در عمل مجبور ميشديد برنامه را در 48 دقيقه تنظيم کنيد.
وقتي ميخواستيم از يک فرد ياد بکنيم، پخش تصاوير و مطالب و آثار او شايد چند هفته طول ميکشيد و اين تصور براي خيليها پيش ميآمد که چرا اين همه در مورد يک نفر صحبت شده است؟! البته حدود 550 دقيقه اضافه تايم داشته ايم که به لحاظ مالي محسوب نگرديد و فقط حسب علاقه و عشقمان اين مهم به انجام رسيد.
با اين وجود پس چرا مديران شبکه چهارعلاقه داشتند که برنامه 43 دقيقهاي باشد؟
در پخش يک شبکه، به لحاظ کنداکتوري، اينگونه است که 43 دقيقه برنامه را ميبندند، بهعلاوه 2 دقيقه تيتراژ که روي هم ميشود 45 دقيقه. به هرحال بعضي از برنامهها اين فضا را ميطلبد که توجه بيشتري به آنها بشود؛ ولي متأسفانه اين ضرورتها نياز به توجه بيشتري دارد.
نکته بعدي اينکه جمعآوري آثار صوتي کار سادهاي نيست. يکي به اين دليل که آرشيو آرشيو سازمان تاکنون هيچ کار خاصي براي ما انجام نداده است. راديو هم آثاري را به من داد که چون بعضي از آنها با صداي خوانندگان زن همراه بود، قسمت تصنيف بهطور کل حذف ميشد و فقط آواز خواننده مرد باقي ميماند. به هيمن علت من مجبور بودم با صرف وقت و کلي هزينه همان آثار را از بيرون تهيه کنم تا بتوانم حداقل اورتورها را به آوازها اضافه کنم.
آيا اين هزينهها براي شما جبران مي شد يا بار ديگري ، بر مشکلاتتان بود؟
خوب اين کار در تلويزيون همتا ندارد و براي مسئولين توجيه نيست ،اولين بار است که تهيه و پخش ميشود ما حتي در سالهاي قبل از انقلاب هم چنين برنامهاي نداشتيم. اين جداي از مشکلات ديگر ماست مثل اينکه به دلايلي که خود شما هم ميدانيد؛ ما نميتوانيم در تلويزيون هيچ نوع نوازندگي سازي را نشان بدهيم و تکليف ساز هم هيچوقت معلوم نشده است ، اميدوارم اين مشکل زودتر حل گردد.
در واقع شما با آواي ايراني کوشيدهايد جور پخش نشدن کنسرت در تلويزيون را بکشيد؟
در کل حضور موسيقي ملي و ارزشمند ايران زمين و هنرهاي ايراني.....
و حتي کمبود برنامههاي راديويي جامع و کامل در مورد موسيقي را... .
ببينيد فضاي تلويزيون با راديو خيلي متفاوت است. راديو فقط مختص پخش صداهاست و اصلا مطرح نيست که کسي که صدايش پخش ميشود چه شکلي است، چهطور نشسته، يا چه لباسي با چه رنگي پوشيده است، و رنگ ،نور کادر چگونه است... و چه تصويري با چه مزاميني و چه کادري و چه حرکتي از دوربين مورد استفاده است در تلويزيون امکان حک زيرنويس در زمان پخش وجود دارد.همينطور حضور اساتيد به لحاظ تصويري، برنامه ما توانست افراد زيادي را به تلويزيون بياورد که از فضاي تلويزيون دور بودند. مانند همايون خرم و داريوش پيرنياکان.
هميشه موقع تماشاي آواي ايراني فکر ميکردم که بايد مراقب ميبوديد که از طرفي متهم به اين نشويد که داريد يک برنامه راديويي را از تلويزيون پخش ميکنيد و از طرف ديگر با محدويتهايي که داشتيد نميتوانستيد برنامه را به شکل صد درصد دلخواه، تلويزيوني تهيه و پخش کنيد؛ مانند همان مشکل پخش صداي ساز بدون نمايش خود ساز. به هرحال اين مشکل جداي از اين است که از آن دوره تصويرهاي خيلي خوبي هم از اهل موسيقي به جا نمانده و اگر هم چيزي باقي مانده يا قابل پخش نيست و يا دست من و شما به آن نميرسد. در اين راه چه تلاشهايي کرديد تا کفه تلويزيوني آواي ايراني از کفه راديويي سنگينتر باشد؟
اولا ما آثاري را – بهخصوص در قسمت آوازي – پخش ميکنيم که تقريبا هيچکدام اصلا تصويري به همراه نداشتند؛ يعني در اصل راديويي بودند. در قسمت ياد هم آنطور که ما تحقيق کردهايم، متأسفانه در اثر اشتباهي که در همه دورهها وجود داشته خيلي از آثار اصلا جمعآوري نشده است. ما الان از هيچکدام از استادان طراز اول هنري، يک ضبط تلويزيوني صحيح در دست نداريم؛ يعني يک نفر آدم وارد با يک دوربين ساده نرفته است مثلا نيم ساعت با آقاي تجويدي در زمان حيات ايشان مصاحبهاي درست و حرفه اي بگيرد. از طرفي يک جهل مرکب هم در جامعه فرهنگي – هنري ما وجود دارد که خيليها فکر ميکنند بايد آثار مختلف را در پستوها پنهان کنند و عملا فکر ميکنند که اينها ارثيه پدريشان است و به دليل نگهداري در خانه عملا اين آثار از بين ميروند،و مردم مهجوراز اين گنجينه ها..
يعني همان بخل و حسد فرهنگي که وجود دارد که: "فقط من بايد اين آثار را در اختيار داشته باشم!" و آنها را با خود به گور ميبرند...
معمولا چون از اين آثار کپيبرداري نميشود، ريختگي پيدا ميکنند و خيلي از سرمايههاي صوتي و تصويري به مرور از بين ميرود و هر کدام از اين مشکلات موجب ميشود که کار ما خيلي سختتر پيش برود.
در قسمت سازي هم ما ابتدا بايد قطعاتي را در مورد هر فرد پيدا و سپس به مرور آنها را پخش کنيم که اين کار زمان زيادي ميخواهد. بايد تک تک آثار را پيدا و سر فرصت، آنها را براساس واجد شرايط بودن پخش کرد.
از طرفي هم مشکلات تاريخي هنرها از جمله هنر موسيقي گويا هيچگاه نميخواهد حل بشود. چيزي که بسياري از استادان گفتهاند اين است که اگر قرار است موسيقي نباشد، خب کلا در جامعه حذف شود. اينطوري لااقل تکليف خيليها روشن ميشود.
اما تجربه ثابت کرده که نميتوان موسيقي را حذف کرد و نبودنش غيرممکن است.
خوشبختانه موسيقي و آواز ما با شعر، فرهنگ، خوشنويسي و حتي ابنيه تاريخيمان عجين است. من از آقاي شجريان شنيدم که ميگفت: "کششهاي موازياي را که در خط نستعليق وجود دارد ميتوان در آواز پياده کرد.
من فکر ميکنم که بايد يک ايده و حرکت صحيح شکل بگيرد که متأسفانه تا به امروز اينگونه نبوده است. از طرفي ما هميشه در پخش آثار، آدممحور بودهايم. مثلا تمام رسانههاي ديداري، شنيداري، چاپي و حتي رسانههاي بيروني طوري رفتار کردهاند که در يک دوره، يک نفر را مطرح کنند. تمام آواز ما که آقاي شجريان نيست. آقاي شجريان يکي از دانههاي تسبيح است و در اين چرخه حضور پيدا کرده و کارهايي انجام داده و تأثيرهايي هم گذاشته است؛ حالا کم و زيادش را آينده بايد مشخص کند. متاسفانه در کارهاي تلويزيوني ما خوانندهمحور هستيم. الان چيزي که در سريالهاي تلويزيوني رواج پيدا کرده اين است که بستر همه چيز در خدمت خواننده محوري است. يعني در تيتراژ اول و آخر سريال يک آهنگ و شعري اجرا ميشود که هيچ ارتباطي با فضاي داستان ندارد؛ اما هميشه در اول و آخر تمام قسمتها اين آهنگ پخش ميشود.
عجيب اينکه در تيتراژ سريال هم چون ميخواهند يک شعر را بهطور کامل اجرا کنند، به شکل خيلي بدي همه کارهاي موسيقيايي و موزيکال را که ميشود لابهلاي يک تصنيف قرار داد حذف ميکنند تا زمان تيتراژ با اجراي آن شعر يکي باشد و به اصطلاح شعر کوتاه نشود. مثل يکي از آهنگهاي رضا صادقي که چند وقت پيش در تيتراژ يکي از سريالها پخش ميشد و فاقد هر ظرافتي بود.
خوشبختانه اين قضيه کمتر به موسيقي سنتي راه پيدا کرده است. يکي دو موردي هم که از موسيقي سنتي در سريالها استفاده شده مثل سريال شب دهم، کارهاي موفقي بوده است. ولي در کل نميشود از اينها بهعنوان يک امر خاص ياد کرد.
در خصوص آواي ايراني، بحث جمعآوري آثار آرشيوي يکي از مشکلات بزرگ ما است. ارتباط و حضور با هنرمندان رشتههاي مختلف تجسمي و صنايع دستي مشکل ديگر ما است.

با وجودي که هنرمندان تجسمي بايد خوشحال بشوند از اينکه کارشان در يک قالب موسيقيايي پخش ميشود؛ پس چرا در مقابل برنامه شما مقاومت ميکنند؟
خيلي از هنرمندان تجسمي به دليل مشکلات معيشتي، آثارشان در دست خودشان نيست و بايد اين آثار را از اينطرف وآنطرف جمعآوري کرد و چون کار تصويري است؛ بايد از آثار آن فرد طوري استفاده کرد تا بتوانيم تصويرسازي کنيم. معمولا همين مرحله جمعآوري آثار يک هنرمند خود چندين مرحله را طي ميکند. از طرفي بدقوليهايي که عدهاي از برنامهسازان تلويزيون نسبت به هنرمندان داشتهاند؛ باعث شده که آنها از تلويزيون دور شوند. از آنجايي که تلويزيون، خانه مردم است ما سعي کردهايم اين هنرمندان را به شرکت در برنامه تشويق کنيم.
اشاره کرديد که هنرمندان ما يکييکي از دست ميروند و ما حتي يک مصاحبه تصويري از بعضيشان نداريم و اگر هم گاهي چيزي وجود دارد يک قطعه کوتاه و غيرحرفهاي است. خود شما بهعنوان يک هنرمند درد آشنا که هم آواز ميخوانيد و هم برنامه ساز موسيقي هستيد؛ چه کاري در اين زمينه انجام داده و در عين حال چه راهکارهايي را به مسؤلان تلويزيون ارائه کردهايد؟
من خودم در اين نزديک به 15 سالي که در تلويزيون کار ميکنم، فهيمدهام که هيچ مؤسسه دولتي و غيردولتي و حتي مؤسسات خارجي که ادعاي دغدغه مسايل تاريخي و فرهنگي را دارند، با تمام ادعاهايي که در زمينه عشق به سرزمين و فرهنگ ايران ميکنند؛ اما اينها را تنها بهعنوان يک رزومه براي خود ميخواهند و نفس کار برايشان اهميت ندارد،در کل حرکات که به انجام ميرسد سطحي است.
من اگر پولي به دستم رسيده کوشيدهام آن را در راهي هزينه کنم که آيندگان از اين کارها بهره ببرند. اما همين هزينهها موجب رنج و سختي خود من در زندگي شده است.
شنيده ام که مجبور شدهايد خانه شخصيتان را هم بفروشيد. چرا؟
من چند سال پيش به خيلي از افراد پيشنهاد دادم که بياييد ضبط هاي آرشيوي انجام دهيم، و در آن سالي که من اين پيشنهاد را دادم مرحوم تجويدي و خيليهاي ديگر ، چه بسا مرحوم حنانه ، هم بودند. ولي متأسفانه اين اتفاقات نيفتاد. بنابراين از آنچه که خودم داشتم هزينه کردم و امکانات را آماده نمودم و در اين 15-10 سال سعي کردهام که آرشيو خيلي بزرگي تهيه کنم. مثلا من سعي ميکنم هر کجا که براي ضبط ميروم تمام آثار تصويري را هم جمعآوري و اسکن ميکنم يا کپي که الان تعداد آثار اسکن شده عکس در حوزه موسيقي حدود پنجاه هزار تااست..... آثار تصويرياي هم که توانستم ضبط کنم حجم بسيار بالايي است که من به مرور آنها را ضبط کردم. البته خيلي از اساتيد علاقه ندارند که اين آثار الان پخش شود. مثل مصاحبه آقاي مشکاتيان، شهرام ناظري، حسين دهلوي، هوشنگ ظريف، حسن ناهيد، منصور نريمان و خيلي از هنرمندان ديگر که از بعضي از اين استادان، تکنوازي ساز هم ضبط کردهام.
با وجود تمام اين مشکلات، آيا باز هم به اين کار ادامه ميدهيد؟
من اين کارها را کردهام و هنوز هم دارم ادامه ميدهم. اتفاقا الان متوجه شدهام که بايد اين کار را سخت تر و با انرژي بيش تري ادامه بدهم. با خيلي از استادان که صحبت ميکنم؛ به آنها ميگويم: ميخواهم از شما برنامهاي ضبط کنم." تا بدين جا نيز با توجه به شناخت و اعتمادي که اين استادان نسبت به من دارند؛ کمتر کسي جواب منفي داده است. مثلا همين ديشب _ دهم تيرماه ، آرش، پسر زندهياد ناصر فرهنگفر تمام اسناد مربوط به پدر مرحومش را به اين جا آورد و از 8-7 شب تا ساعت 4-3 صبح داشتيم با هم صحبت ميکرديم. نزديک به هزار قطعه عکس، کلي روزنامه و بسياري از فيلمهاي قديمي ايشان موجود است که تبديل اين آثار هزينه فوقالعادهاي را ميطلبد و همه اين کارها با هزينه شخصي انجام ميشود. از آنجا که ما کار توليدي هم انجام نميدهيم و اين آثار را در بازار نميفروشيم؛ فقط هزينه ميکنيم. شايد بتوان اسم اين کار را خودآزاري گذاشت.

به نظرتان يک هنرمند با خانه بهتر است يا يک هنرمند بيخانه؟ به هرحال داشتن خانه نوعي امنيت است...
من الان مستأجرم، همسر و فرزند هم دارم . به هيچکس هم نميتوانم تفهيم کنم که چه کار ميکنم.البته علاقمنداني بودند که حتي از خارج از کشور – که برنامه آواي ايراني را از شبکه هاي جامجم ديدهاند – با من تماس گرفتهاند و گفتهاند هر کاري که بتوانند ميکنند؛ اما من آدمي نيستم که بگويم به امکانات يا مکان نياز دارم. اين کارهايي که من ميکنم در اصل وظيفه وزارت ارشاد، صدا و سيما و حتي بنيادهائي همانند بنياد ايرانشناسي است که بودجه و ساختمانهاي دولتي گرفتهاند و کلي از نيروهاي اداري در اختيار دارند؛ ولي کم توجهي مي کنند. درحال حاضر تعداد زيادي از هنرهاي دستي و سنتي را درحال انقراض داريم که کسي به آنها توجه نميکند. بيشتر هنرمندان تمام رشتهها – چه موسيقي و چه هنرهاي تجسمي و غيره – بازار کار و درآمد ندارند و نميتوانند کارهايشان را به دست دوستداران اين آثار برسانند چون اماکني براي فروش اين آثار نيست. آنها با مشکلات خيلي زيادي دست و پنجه نرم ميکنند. من چند وقت پيش شنيدم که يکي از استادان خوشنويس به خاطر مشکلات خودکشي کرده بود. قرار بود يک درصدي از درآمدهاي ملي و نفتي صرف هنر بشود که هيچوقت اين اتفاق نيفتاد،در هنر هم مثل بخش مسکن، پولدارها پولدارتر شدهاند و فقيرها فقيرتر.
به هرحال کاري که ازدست من برميآيد اين است که تمام اين آثار را ذرهذره جمعآوري کنم. اما در مورد پيشنهاد به مسؤلان بايد بگويم که من به تمام شبکههاي تلويزيوني پيشنهادهايي دادهام که هيچگاه انجام نشده است. مثلا من تاريخچه خط ايران وکتابت قرآن مجيد را پيشنهاد دادم و کار تصويري بر روي موسيقي نواحي.......
حالا برسيم به اينجا که آواي ايراني درحال حاضر چه حال و روزي دارد؟
آواي ايراني در دوره دوم يک ماهيت را اثبات کرد. يعني نشان داد که در عين سادگي، چه کارهايي انجام شده يا ميتوان انجام داد. من تا اينجا از تمام کساني که با مسايل فرهنگي در ارتباط هستند – مانند صدا و سيما، اماکن فرهنگي و استادان موسيقي و هنرهاي مختلف – کمک خواستهام تا در حد توانمان اين کار را انجام بدهيم ولي در اين همه سال، من هيچ کمکي از هيچکسي نديدهام. به هيچ عنوان ظرافتهاي کار من ديده نشده است. البته مردم و فرهنگدوستان اينها را ديدهاند. آنها حتي ظرافتهاي زندگي شخصي من را هم در کارم ميبينند. مثلا بارها اتفاق افتاده که يک ايميل يا نامه براي من آمده که من خودم متعجب شدم که اينها را از کجا ميدانند.
فکر ميکنيد مردم از کجا اينها را ميفهمند؟ مثلا يک بيننده چگونه ميتواند از روي اثر تلويزيوني به مسائل خصوصي کارگردان پي ببرد؟
من فکر ميکنم اگر هيچ کاري در آواي ايراني نکرده باشم، حداقل احساس شخصي خودم را به مردم رساندهام. اين برنامه حاصل دل مشغوليهاي و درون من است.
حالا مشکل تداوم اين انتقال احساس در کجاست که ميشنويم پخش ادامه برنامه با تهديد روبهروست؟
سري دوم آواي ايراني، پيش از عيد 1387 به پايان رسيد. ما درحال آمادهسازي سري سوم هستيم. من براي سري سوم درخواست کرده بودم که آثار آقايان حسين خواجه اميري ، اکبر گاپايگاني، عبدالوهاب شهيدي و ناصر مسعودي به مجموعه اضافه شود. البته اگر من از اينها نام بردم به معني اين نيست که ملاک من فقط آواز است؛ بلکه وقتي اين استادان اضافه ميشوند ناخودآگاه عدهاي هم در حيطه ساز به مجموعه افزوده خواهند شد،و همينطور آثار موسيقيائي ايراني. در نهايت با اضافه شدن آقايان شهيدي و ناصر مسعودي به چهار نفر قبلي(در سريهاي قبل) موافقت شد تا به اضافه استادان قبلي با شش نفراز استادان آوازي برنامه را ادامه بدهيم،وبه اميد خدا در سري هاي بعدي آثار استادن ديگر از جمله مرحوم تاج و اديب خوانساري و... هم اضافه خواهند شد.البته مشکلات هم وجود دارند... اميدوارم بزودي مشکلات موسيقي ملي ما بر طرف شود .
يعني روزي 16-15 ساعت از وقتتان را در استوديو(دفتر کارتان) ميگذرانيد.
من در سال جديد جايي را رهن کردهام تاهمسر و فرزندم در کنارم باشند. چون در اين 5-4 سال گاهي اوقات هفتهاي يکبار هم نميتوانستم به خانه بروم. در واقع محل زندگي و کارم را يکي کردهام تا بتوانم بهتر به امور رسيدگي کنم. اين روزها خيلي شديد سرگرم کار هستم و حتي بخش هنرهاي تجسمي خيلي از قسمتها را ضبط کردهام و به هرحال سعي ميکنم که مجموعه خوبي آماده شود؛ اما همانطور که گفتم چيزي را که من نميبينم، حمايت از يک کار خيلي درست است. کار درست اين است که اگر شما از اهل هنر استفاده ميکنيد بايد بتوانيد از آن هنرمند دفاع کنيد که اين هنرمند وجود دارد و در اين قضيه صداقت حاکم باشد. در عين حال بتوانيد اطلاعات دقيق و درستي به مردم بدهيد.مثلا اگر شعري را در گوشهاي مينويسند؛ اشاره نميکنند که اين شعر از حافظ يا نظامي است و مخاطب نميتواند اينها را از هم تفکيک کند. ما سعي کرديم تمام اين شاخصهها وجود داشته باشد. بحث سازشناسي در برنامه ما وجود داشته که فقط تصاويري از خود ساز را نشان ميداديم. مثلا تصوير تار يحيي، يا سهتار عشقي. اينها را پيدا و ضبط کرده بوديم ،و بر آن اشکالي وارد نيست.
پس از کجا ميگوييد که بر آن اشکالي وارد نيست؟ منظورم از نظر خود متوليان است...
در کل اشکال شرعي که گرفته بودند، بر نمايش ساز درحال نواختن بود،نه چوب وسيمي به نام ساز.
يعني نمايش محل تماس دست با پردهها و کاسهساز اشکال دارد؟
به هرحال، ما در مجموعه، هم سازشناسي داشتيم، هم آشنايي با گوشه و رديف و هم اينکه به جز تصوير سازها من سعي کردم حتي جلد ريلهايي را که در اختيار داشتم اسکن کنم واز اطلاعات آن بهرمند گردم.
همان جلدهايي که در آرشيو راديو، بر رويش مشخصات نوشتهاند؟
بله، به هرحال در نهايت آثار، اطلاعات و اشخاص مختلف را آورده ام. اگر يک برنامه خوب ميخواهيم؛ بايد از آن حمايت مالي کنيم. ما هيچگاه از لحاظ مالي حمايت نشديم و با اين برنامه مثل يک برنامه ساده برخورد شده است.
صرف نظر از مشکلاتي که خيلي هم پيشبينيناپذير نيست و هر از گاهي باعث قطع ادامه توليد و پخش هر برنامهاي بهخصوص در مورد موسيقي ميشود، خود شما هم بهعنوان آدم اصلي اين کار ممکن است کم بياوريد. شايد به همين دليل دوست داريد که هنرمندان و بينندگان اين موضوع را بدانند که شما از حقوق شخصي و خانوادگيتان در اين راه هزينه ميکنيد.
متأسفانه خيلي اشخاص، حتي از بزرگان هنر معاصر ما رفتاري دوگانه و رياکارانه دارند. من هم سعي ميکنم جلوي جهالت هاي هنري بايستم. کساني که وقتي ميبينند کسي يک حرکت مثبتي انجام ميدهد شروع به تخريب ميکنند،وگاهي هم بدعت هاي اشتباه!اگر از آثار استادي استفاده نمودم سعي کردم با آثار اساتيد ديگر تداخل نکندو سطح آثار لحاظ گردد.متاسفانه از روي برنامه آواي ايراني نمونه هائي ساخته شده که به نظرم کمتر حاوي نکات هنري و فني ودقائق هنرهاي ايرانيست.
در مورد آواي ايراني بايد بگويم که فکر ميکنم اين دو سري را که تهيه و پخش کردهام براي خيلي از آدمهاي اهل دل، هنر و فرهنگ و عاشق ايران، خاطره خوبي برجاي گذاشته است و نميخواهم اين خاطره خوب را رها کنم. در موقعيتهايي به من گفته شده که قسمت ياد را حذف کنم؛ چون در آن از آدمهاي قديمي ياد ميشود. من اين را نپذيرفتم؛ چون اگر قرار است که اين برنامه تخريب و نيمهکاره باشد، بهتر است که اصلا پخش نشود.
در نهايت مثل جواني که در ميدان توحيدتهران ديدم، براي گذراندن زندگي، روزي من هم دستمال به دست خواهم گرفت و شيشه ماشين مردم را پاک خواهم کرد ولي هيچوقت کار بيارزش نخواهم کرد.

تا حالا چهقدر در جمعآوري نقدهاي متخصصان تلويزيون و موسيقي کوشش کردهايد؟
اتفاقا يکي از نکات ايدهآل براي هر برنامهساز و کلا هنرمند يا حتي يک آدم عادي، اين است که به نقدهاي مربوط به خودش توجه کند؛ حالا اين نقدها ميخواهد به ظاهر و لباس او باشد و يا هر چيز ديگر. ميشود به اين نقدها توجه کرد؛ اما دوستان اهل موسيقي و هنر ما بيشتر نقدشان بر اين است که چرا در تلويزيون ساز نشان داده نميشود؟ خب، اين از عهده من خارج است و خيلي از اين آثاري که ما پخش ميکنيم؛ آثار صوتي است. يا در مورد کارشناساني که در مجموعه حاضر شدهاند اصرار زيادي وجود دارد که اين کارشناسان متعدد باشند؛ يعني آدمهاي مختلفي حضور بيابند. من نيز به لحاظ کارشناسي با خيلي از دوستان صحبت کردهام؛ اما بعضيها خيلي خودستا هستند و به درد مردم نميخورند.بعضي ها هم متاسفانه در برنامه حاضر نميشوند، اين اشکالاتي است که بر برنامه ما روا است و درست هم هست. نمونهاش هم اين است که خيليها اين 104قسمت را به لحاظ کارشناسان برنامه يا حضور اهالي هنر تکراري ميدانند. يا اينکه ميگويند چرا فقط آثار خوشنويسي نشان داده ميشود. يک مقدار از اين انتقادها سليقهاي است ولي ميتوان همه آنها را لحاظ کرد و برآيندي از همه آنها را در نظر گرفت.هر چند ميبايست شرائط روزگار را هم در نظر گرفت.
با همه اين تفاصيل، بالاخره برنامه آواي ايراني از چه زماني پخش خواهد شد؟
بزودي، اگر خدا بخواهد...
منظورتان از غيرقابل پخش بودن، تکرار دو سري اول چيست؟ يا اينکه سري سوم پخش نخواهد شد؟
نه، برنامههاي قبلي را نميتوان دوباره تکرار کرد؛ با تمام درخواستهايي که براي پخششان وجود دارد. زيرا سياستهايي که براي پخش اين آثار وجود دارد متغير است. نکته بعدي اينکه من در حال توليد سري سوم اين برنامه هستم و قرار بود که در 20 خرداد ماه جاري کار پخش سري جديد آغاز شود.ولي به دليل تداخل زمان اذان و مناجات و مشکلات زماني،آواي ايرني نتوانست در کنداکتور جاي گيرد.و اميدواريم بزودي زمان پخش مهيا گردد. هماکنون سري جديد درحال ساخت است ....
آواي ايراني در چه زمان وروزي پخش ميشود
همانند گذشته روزهاي دو شنبه ساعت 30-21 و تکرار آن روزهاي پنجشنبه ساعت 14 از شبکه جهار سيما.
سخن پاياني
از صدا وسيماي جمهوري اسلامي ايران سپاسگزارم تا امکان خادمي به فرهنگ و هنر ايراني را برايم فراهم نمود تا تصاويرم به جاي جاي ايران عزيز و دنيا ارسال گردد.ولي اگر همراهي ام ننمايند نميدانم تا کي شمع وجودم امکان سوختن و روشني دادن به ايران و ايراني را تاب خواهد آورد... واينکه چون آواي ايراني تنها مجموعهاي است که در اين راه تلاش کرده است، هر کس که عرق ملي دارد؛ بايد به آن کمک کند. تا اينجا من به تنهايي اين کار را کردهام؛ ولي اميدوارم که از اين به بعد، هم صدا و سيما و هم مردم همراهي بيشتري داشته باشند.
نکته دوم: تماسهاي زيادي از طرف مردم در مورد پخش سيدي و ديويديهاي اين برنامه داشتهايم که من چون کار ساخت مجموعه را انجام ميدهم؛ نميتوانم کار توليد و پخش سيدي و ديويدي را برعهده بگيرم.و اين مهم بر عهده شرکت سروش است ولي اگر به انجام نرسد پيگيري خواهم نمود ما اميدواريم که اين مجموعه بهعنوان يک دايرهالمعارف از هنرهاي ايراني به خانههاي مردم برود و مثل خيلي از آثار، در آرشيو تلويزيون خاک نخورد.
در صورتي که مردم نظر يا پيشنهادي داشته باشند ميتوانند با ما در ارتباط باشند تلفن ما در تهران 22424241 و آدرس پستي ماتهران صندوق پستي 1493/14665 و آدرس اينترنتي info@avayeirani.com خواهد بود.
نگاهی به چگونگی ادامه حيات آواز سنتي در عصر ديجيتال
آوازهاي مجازي
●●● علي شيرازي
خسته و کوفته از يک روز کاري به خانه برگشته، آن هم روز کاري درازي که تا پاسي از شب به طول انجاميده است. به خانهاش چندان هم نميتوان خانه گفت؛ آپارتماني بسيار کوچک که فقط ميتوان شب را در آن به صبح رساند. مدتهاست که تمرين و اجراي آواز براي اين عاشق قديمي به حسرتي عميق بدل شده است. به غير از اعضاي خانواده که حوصله و ظرفيت تحمل تمرينهايش را - در اين فضاي محدود - ندارند؛ وي بايد مراعات ساکنان مجتمع را نيز بکند. چون حتي ميتوان صداهاي آرام و پچپچههاي همسايه ديگر را از پشت ديوارهاي نازک آپارتمان شنيد؛ چه رسد به صداي آواز او. به جز اينها تمام روز را آنقدر به ايندر و آندر زده که ديگر حال آواز خواندن برايش نمانده است. گاهي هم اگر بتواند در يک روز تعطيل خانواده را دور بزند و به کوه برود؛ به علت دور بودن از فضاي آواز، خيلي دير به مرز آمادگي اوليه براي تمرين ميرسد. در خاتمه مجبور است به هفتههاي بعد، دل خوش کند؛ يعني آيندهاي که همه چيز آن نامشخص است و بدين گونه از دست ميرود. تازه وضعيت آن عده از دوستانش که در خانههايي با فضاي بزرگتر زندگي ميکنند نيز از او چندان بهتر نيست. آخر، اين نوع آواز شرايط و فضاي ويژه خودش را ميطلبد و بعيد است در آپارتمان، خواننده ايراني کامل و ششدانگي پرورش بيابد. آخر مگر پرنده در قفس ميتواند بپرد؟ وقتي پريدن ساده به رؤيا ميماند و پرواز را فقط بايد به خاطرهها سپرد؛ ديگر از پرندهاي که خود مردني است چه بر ميآيد؟
غربت آواز
آواز ايراني يکي از مهمترين و باارزشترين مواريث هنري، فرهنگي، تاريخي و ملّي ماست. با دقت در هر يک از
مؤلفههاي ريز و درشت اين هنر، ميتوان نشانهها و ويژگيهاي فراواني از گذشته هاي دور و نزديک مردمان اين
مرز و بوم را در آن رديابي کرد. شعرها، ملوديها، تحريرها، لحنها، مويهها، شکوهها و – در تقديري محتوم –
البته سهم کمتري از شاديهاي قوم آريايي، با اين آواز عجين شده است. براي هر يک از مؤلفهها و اجزاي تشکيل
دهنده آواز ايراني – مثل هر پديده و هنر ديگري – ميتوان تاريخچه و اصلاً فلسفهاي دور و دراز را از پس هم
رديف کرد. با ريشهيابيهاي احتمالي و نزديک به واقعيت ميتوان پرده از بسياري رازهاي سربهمُهر برداشت.
اصلاً چرا راه دور برويم؟ تا زماني که حتي يک نفر به زبان پارسي سخن ميگويد؛ لحن و شيوه بيان کلمات و
واژهها در زبان او تقارب و تقارن زيادي با آوازهاي سرزمين مادرياش خواهد داشت. آن هم سرزميني که از نظر
گستره نغمهها و فراواني ملوديها، در تمامي دنيا حرف اول را ميزند. امروز اما اين آواز در زادگاه و مهد خودش
غريب افتاده است. انگار همه عوامل دست به دست هم دادهاند تا بسياري از ميانسالان و بيشينه جوانان و
کوچکترها از اين آواز، گريزان و حتي با آن بيگانه باشند. وقتي يک نوجوان، به فرد آوازخواني که در حال تحرير
دادن است هاج و واج مينگرد؛ آدم پيش خودش فکر ميکند که آن آوازخوان، يکي از اصحاب کهف است و
دست کم سيصد سال از دنياي خاکي بهدور بوده است. در اينجا حق داريم از خود بپرسيم که آيا ما به خواب
فرو رفتهايم يا آواز و به تبع آن گنجينه فرهنگ ديرينهمان دستخوش تطاول اين چنيني شده است؟
« امشب صداي تيشه از بيستون نيامد شايد به خواب شيرين فرهاد رفته باشد »
عصر مجازها
ما در عصر مجازها به سر ميبريم. انگار با زدن نعل وارونه، هر چه به سمت يکديگر حرکت ميکنيم؛ از هم بيشتر دور ميافتيم. بدتر از آن، اينکه اين دورافتادن از يکديگر، نشانه از خودبيگانگي بيش از پيش ماست. موجودي بيگانه با خويش که تکنولوژي هر روز بدتر از ديروز ويژگيهاي انسانياش را از او ميزُدايد. ( هنوز کمي زود است که يادمان برود گذشتهاي نه چندان دور را که خانههايمان حصار نداشت و چهراحت همديگر را ميپذيرفتيم و بههم نزديک بوديم. امروز اما با ديدن نام کسان و آشنايانمان بر صفحه گوشي موبايل، آنها و در واقع خود را Rejectميکنيم! ) بهراستي در فرآيند ازاله انسانيت از آدمي، آيا جايي براي آوازهاي عاشقانه هم باقي ميماند؟ آيا عشق معتادانه به تکنولوژي جايي براي عشقهاي اصيل انساني خواهد گذاشت؟ مگر آواز به منزله خواندن – سخن گفتن با معشوق – نيست؟
وقتي انسان به جاي ديدار با يار و مغازله با او، از طريق چتهاي صوتي، نوشتاري و تصويري يا ارسالSMS به مغازلههاي مجازي بسنده ميکند؛ اصلاً آيا غزل مدرن مجازي، قابليت به آواز در آمدن را دارد؟ اين آثار جديد موسيقيايي که هشت الهفتاند و در زير آوار انواع و اقسام صداهاي عجيب و غريب، يک صداي اگزوزمانند با منشأ انساني(؟!) نيز در ميان آنها شنيده ميشود؛ اصولاً آيا شايسته اطلاق لفظ "اثر موسيقي" هستند؟ آيا واقعيت، توان تغيير حقيقت را دارد و مهمتر اينکه، آيا حقيقت تغييرپذير ميتواند بود؟ اين مجازهاي دنياي جديد ما را تا حضيض کدام اوج خواهند برد؟ هيچ جا... قصيدههاي مجازي را مگر صلتي هست که غزلش بنامند؟ چه رسد به خواندن اين غزليات هجوآميز که آواز مثلاً بايد حاصل و ثمره آهنگين آنها باشد. اين روزگار فقط آوازهاي مجازي خودش را ميطلبد؛ همين و بس.
حقيقت ديجيتال
از زماني که هستي ديجيتال آدمي بر پايه صفر و يک بنا شُد، حقيقت ( دست کم حقيقت ذهني ) او نيز رنگ ديجيتال به خود گرفت. آواز حديث ابتذال ناپذير عاشقي است و با هيچ ترفندي به مصادره حسابگري در نخواهد آمد. حسابگري عاشقانه را شايد بتوان توجيه کرد؛ اما عاشقي حسابگرانه را هرگز. شايد به همين علت است که به هيچوجه نبايد در آپارتمان تمرين آواز کرد. حتي فکر آن را نيز بايد از سر بُرون کرد. آپارتمان بيشتر به کار بيتوته کامپيوترها و يوزرها ميآيد. آواز را پهنهاي فراخ لازم است. جهان بر آدمي چه تنگتر ميشود؛ هر روز! بيچاره وقتي با فشردن تکمهاي با آن سر دنيا Conect ميشود؛ ميپندارد که همه مرزها برداشته شدهاند؛ غافل از آنکه او سالهاست در خويشتن غرق شده، اين غريقِ اسيرِ مچاله شده در دام تکنولوژي، امروز نه تنها فرسنگها از خود دور افتاده که کمتر راه نجاتي براي او متصّور است. او بايد معنا را نيز معناي تازهاي جستوجو کند... يادشبهخير، زماني بعضيها ميپرسيدند آيا روبوتهاي رو به تکامل، روزي به مرحلهاي ميرسند که بتوانند هم عاشق بشوند، اين افراد امروز ميتوانند پاسخ دست کم بخشي از سؤالشان را بگيرند. زيرا انسان به مرحلهاي از روبوت بودن تنزل پيدا کرده است که ميتوان تصور کرد اگر روبوتها عاشق ميشدند؛ حال و روز عاشقيشان به عشقهاي انسان امروزي ميمانست، اين را ميتوان از آوازهاي آدمکهاي زنده ديجيتال به آساني دريافت.
شهود ديجيتال
آدم وقتي به نخستين آوازهاي ضبط شده در حدود يک قرن پيش به اين طرف گوش ميدهد؛ از آن همه تنوع و گونهگوني در صداهاي خوانندگان قديم حيرت ميکند. رنگآميزيهاي مختلف صداها، فضاهاي بيبديل آوازها، انواع و اقسام حس و حال خوانندگان با دلنشيني هر چه تمامتر و مهمتر از همه سادگياي که در عين توانمندي و تسلط بر تکنيک، از صداها به گوش ميرسد. آدم پيش خود در ميماند که اين همه خواننده و در يک کلام هنرمند واقعي و صاحب سبک، چگونه در يک زمان، در اين ديار در کنار هم ميزيستهاند؟ در سالها و دهههاي بعدي نيز وضعيت کموبيش به همين گونه بوده، برنامه راديويي گلها تا سال 1357 نقش معرف و در بردارنده صداهايي جاندار و محکم را به خوبي ايفا کرده است. تازه اين تعداد صدا، فقط آنهايي بودهاند که به زينت ضبط و پخش براي عامه آراسته شدهاند. تنها خدا ميداند که چه تعداد صاحبان حنجرههاي گمنام - امّا قابل - در عين گمنامي و عزلت، روي در نقاب کشيده و خلقي را از شنيدن آوازهاي خود محروم کردهاند. بهراستي راز خلاقيت و نزديک شدن قدما به حقيقت هنر – در اينجا آواز – چه بوده است؟
راستش به زعم خودم فکر ميکنم ارتباطات محدود و کندي سرعت و محدود شدن بعضي از حوزهها – مثل آواز - به يکي دو شهر اين طرف و آن طرفتر در قديم چندان بد هم جواب نميداده است. آخر مگر چند نفر براي آموختن علم در قديم تا مرز چين و ماچين شال و کلاه ميکردهاند؟ اين بوده است که همان معدود آدمهاي عاشق، علاقهمند و پيگير، ميکوشيدهاند از حداکثر توان شخصي و محلي خود بهره ببرند. اينگونه بوه است که شهود خود را به خوبي به کار ميانداخته و گوهر خود را هويدا ميکردهاند. گاه دو يا چند هنرمند بزرگ در چند ده يا صد کيلومتري همديگر ميزيستهاند؛ اما روحشان هم از وجود يکديگر خبر نداشته است. اين اتفاقات، ناخودآگاه مدام تکرار ميشده و به طور مرتب هنرمنداني با روح و با طراوت به عرصه ميآمدهاند. درست است که دستکم در عرصه موسيقي تا قبل از اختراع ضبط هيچ اثر و نشاني از اين هنرمندان باقي نمانده است؛ اما آنها همگي در عرض يکديگر قرار ميگرفته و هيچ يک تکرار ديگري نبودهاند. شايد تنها به لحاظ تاريخي و تکاملي از هم تأثير ميپذيرفتهاند. برعکس، امروز دنياي مدرن مهياترين بستر براي هرز پريدن و هرز رفتن استعدادهاي هنري است. اگر در قديم "عشق آمدني بود نه آموختني"، امروز همه چيز در گرو انتخاب و در واقع Select است غافل از آنکه برخلاف واقعيت عيني، اين شهود انساني است که قرباني Selectهايش ميشود. وقتي فرصت عاشقي راستين به طور تمام و کمال از انسان دريغ ميشود؛ او کمترين مجال را براي تجربتاندوزي مييابد. در اين شرايط او حتّي اگر عاشق واقعي هم باشد؛ فقط از روي ريلهاي تعبيه شده و امتحان پس داده "طيطريق" ميکند. کار به جايي رسيده است که برخلاف سعدي، حافظ، مولانا و عطار که عشق را به گونهاي ابدي، جاويدان و فناناپذير روايت کردهاند؛ امثال باربارا ديآنجليس براي عشق، فرمولهاي زميني در حالتهاي مختلف ساخته و آنها را براي مرد و زن به معرض فروش گذاشتهاند. انسان مدرن بيآنکه خود بخواهد بهترين راه را کوتاهترين راهها ميداند. او حيران و اسير يافتن فرمولهاي امتحان پس داده است؛ پس با چند کليک راست و چپ و يکي دو Select نهايي به سراغ پُرمخاطبترين منابع ميرود؛ که اعتبار منابع از روي دفعات مراجعه افراد به آنها کسب ميشود. به همين ترتيب است که جعليات، حکم آثار اصيل را پيدا ميکنند و دروغهاي راست، جايگزين حقيقت ميشوند. در اين ميان، شهود انساني اگر هم مجال بيدار شدن بيابد؛ اسير هستي ديجيتال و مدرن خواهد بود و در بهترين حالت ميتوان آن را "شهود ديجيتال" ناميد. يه اين ترتيب قريحههاي والايي که در اين هوا تنفس ميکنند؛ در مدت زمان اندکي به جاي توليد و بالندگي به مصرفکنندههاي دستچندم تبديل و پيش از شکوفايي پَرپَر ميشوند. حال آنکه عشق را همواره حديثي نامکرّر است و کمتر ميتوان آن را عطف به ماسبق کرد. در اين تازگيها و بيتکرار بودنهاست که ذهني شکوفا ميشود و دلي پَر و بال ميگيرد و طراوت و بکر بودن آفرينشهاي هنري جديد يکي از مولودهاي آن است:
«اين جزئي از طبيعت عشق است که – همانطور که دو هزار سال قبل لوکان Lucan شاعر رومي به آن اشاره کرد و قرنها بعد بيکن Bacon فيلسوف انگليسي حرف او را تکرار – تنها معني عشق عبارت است از دل به دريا زدن و خود را به دست تقدير سپردن.
در ضيافت افلاتون، ديوتيما Diotima مانيتنئا Mantinea – معادل ترجمه اين واژه، زن غيبگوي خداترس سرزمين پيشگويان است – به سقراط گفت و سقراط با کمال ميل حرف او را پذيرفت که: هدف عشق، برخلاف آنچه ميپنداري، خودِ زيبايي نيست؛ هدف عشق توليدمثل و توليد زيبايي است.
عشق يعني ميل به توالُد و تناسُل و بنابراين عاشق همه جا در پي زيبايي ميگردد تا نطفه خود را به او بسپارد. به عبارت ديگر عشق نه به معني ميل به چيزهاي حاضر و آماده، کامل و بيعيب و نقص، بلکه به معني ميل شديد به مشارکت در ايجاد چنين چيزهايي است. عشق شبيه استعلاست [و نيک ميدانيم که فرآيند و سنتز استعلا تا چه حد با Search و فرو دادن لقمههاي جويده تفاوت دارد]؛ عشق چيزي نيست جز اسم ديگري براي سائقه خلاقيت و به معناي دقيق کلمه پُر از خطر است؛ زيرا هرگز کسي از زمان پايان آن اطمينان ندارد.
در هر عشقي، حداقل دو موجود وجود دارند که هر يک از آنها در معادلات ديگري به شدت ناشناخته است. همين امر سبب ميشود که عشق بازيچه دست تقدير باشد – آينده وهمانگيز و مرموزي که پيشاپيش نميتوان از آن سخن گفت؛ نميتوان از آن جلوگيري کرد يا آن را به تعويق انداخت؛ نميتوان به آن سرعت بخشيد يا متوقفش کرد. عشق ورزيدن يعني خود را به روي اين تقدير گشودن، يعني گشودگي به روي اين والاترين حالت انساني، حالتي آميخته از دو مؤلفه جداييناپذير ترس و شادي. گشودگي به روي اين تقدير يعني در بهترين بيان، ورود آزادي به عرصه وجود: آزادياي که در ديگري - يار- تجسم مييابد. به قول اريش فروم: در عشق فردي ... بدون فروتني، شجاعت، ايمان و انضباط واقعي نميتوان به رضايتخاطر رسيد. فروم بيدرنگ و با ناراحتي و افسوس ميافزايد: در فرهنگي که اين صفات در آن کمياب است. نيل به قابليت عشق ورزيدن لاجرم دستاورد نادري باقي ميماند.
و همينطور نيز هست – در فرهنگي مصرفي مثل فرهنگ ما که از محصولات حاضر و آماده براي استفاده آني، تو رگزنيهاي سريع، ارضاي فوري، نتايج آسانياب، دستورالعملها و نسخههاي مطمئن و بيخطا، بيمهي تمام خطرها و ضمانت پس گرفتن پول کالاي فروختهشده طرفداري ميکند؛ وعده يادگيري هنرعشق ورزيدن، وعده دروغين و فريبکارانهاي است که خيلي دلمان ميخواست درست باشد؛ وعدهاي براي تبديل "تجربه عشقي" به هيئت ديگر کالاها، وعدهاي که با بهرخکشيدن تمام اين ويژگيها ما را ميفريبد و اغوا ميکند و قول ميدهد که بدون صبر و انتظار به آنچه ميخواهيم دست يابيم و بهآساني و بدون عرقريزي به مراد دل خود برسيم. بدون فروتني و شجاعت هيچ عشقي وجود ندارد. هرگاه کسي به سرزمين ناشناخته قدم ميگذارد و هرگاه بين دو نفر يا بيشتر عشق رخ ميدهد و آنها را به چنين قلمروي هدايت ميکند؛ مقادير فراوان و دائماً تجديدشوندهاي از فروتني و شجاعت لازم است.
اروس، همانطور که لويناس Levinas - فيلسوف فرانسوي ليتوانيالاصل - تأکيد ميکند با تملک و قدرت فرق دارد؛ اروس نه پيکار است و نه يکي شدن و ادغام – و نه شناخت.
اروس عبارت است از "رابطهاي با غيريت، با رمز و راز، يعني با آينده، با چيزي که از جهان غايب است، جهاني که تمام چيزهاي موجود را در بردارد..." "کيفيت اندوهبار عشق مبتني بر دوگانگي حلنشدني موجودات است." تلاش براي غلبه بر اين دوگانگي، براي رام کردن امر سرکش و براي اهلي کردن امر آشوبگر، براي پيشبينيپذير کردن امر ناشناختني و براي مهار کردن امر افسار گسيخته – تمامي چنين چيزهايي ناقوس مرگ عشق را به صدا در ميآورند. اروس پس از رفع دوگانگي زنده نميماند. وقتي پاي عشق در ميان است؛ تملک، قدرت، يکي شدن و سرخوردگي چهار سوار فاجعه هستند.» [عشق سيال، زيگمونت باومن، ترجمه عرفان ثابتي، انتشارات ققنوس.]
عشق در چندمين نگاه؟
موضوع مهمي که همواره در بحث معرفتي و هستي شناختي عشق طرفداران و به تبع آن مخالفان خود را داشته، عشق در نگاه اول است. از منظري ميتوان جلوه يافتن ترکيبي از مطلوبهاي سرشتي و ذاتي فرد بهعلاوه آنچه بر بستر طبيعي زندگي، تجربه کرده و نيازهاي تازهاي را در او پديد آورده است؛ در نخستين مواجهه با معشوق مؤثر دانست و تلنگر ناشي از اين مواجهه را نخستين جرقه عشق ناميد. تأثير اين جرقه تا مدتها – و شايد هم تا ابد-
در عاشق باقي خواهد ماند. به همين علت است که همواره همه افراد چندان نميتوانند از "علت" عاشق سر در بياورند؛ که "علت عاشق زعلتها جداست" و "اگر بر ديده مجنون نشيني / به غير از خوبي ليلي نبيني". آن وقت است که ميتوان گفت: "هر که شد محرم دل در حرم يار بماند / وآنکه اين کار ندانست در انکار بماند". هرگاه هم که "مدعي خواست که آيد به تماشاگهراز / دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد".
اما بهراستي در عصر ديجيتال، مدعي اگر هم بخواهد به تماشاگهراز به اصطلاح دستدرازي کند؛ اين راز از کدام نوع است؟ علت، عاشق و معشوق، هر سه آنقدر داراي ويژگيهاي مجازي و فاصله گرفته از حقيقت هستند که "پرتو حُسن"، تنها آتشي سرد و ناپايدار برخواهد فروخت. آتشي که به وزش نسيمي براي هميشه خاموش ميشود. وقتي آدمي به اين شکل - چه در ظاهر و چه در باطن - از اصل خويش بهدور ميافتد؛ آيا ميتوان به باز جستن روزگار او دل خوش کرد؟ وقتي فرضيهها و تئوريها که بسياري از آنها حکم "جعليات معتبر" را دارند به "اصل" بدل ميشوند و وقتي مرد و زن ميکوشند از الگويي واحد در زيبايي و دستکاري در نظام خلقت براي چهره و اندام خويش بهره ببرند؛ ديگر آيا ميتوان از "عشق در نگاه اول" سخن گفت؟
در اينجا عاشق و معشوق، مجازي هر دو خود را به زيورهاي جعلي و لايتچسبکِ مُد روز آراستهاند و در واقع نگاهي مبادله (بخوانيد معامله) ميشود که خواسته ارباب رسانههاست. اينجاست که سطح سليقه مخاطب موسيقي حاصل از چنين عشقهايي نيز در حد همين عشقها تنزل مييابد و هنر حقيقي به حاشيه رانده ميشود. چرا که همواره همه افراد به نوعي حق دارند و هيچ يک را نيز به دنياي ديگري راهي نيست. دنيايي که از يک سو براي اکثريت سادهدل و سادهپسند فراختر و از سوي ديگر براي عدهاي قليل، تنگتر و تنگتر ميشود.
" در ازل پرتو حُسنت زتجلي دم زد عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
مدعي خواست که آيد به تماشاگهراز دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد "
خاطرههايي از جنس رؤيا
« آن قديمها وقتي پسري عاشق دختري ميشد؛ شرايط مثل حالا نبود که بتواند به گونهاي به او نزديک شود. گاه بعضي سنتها مثل نافبُر کردن دخترعمو براي پسرعمو حتي اجازه يک خواستگاري ساده را هم از فرد سلب ميکرد. اينگونه بود که عاشقاني که صدايي داشتند و آوازي ميخواندند، آخرشبها در کوچههاي تهران بهراهميافتادند و قصه دلدادگي خود را به نوعي به گوش معشوق ميرساندند. هر محلهاي در تهران پُر بود از عشاقي که ميخواندند و در لذت غم زيباي عاشقانه خويش، همشهريها را نيز شريک ميکردند...»
خاطرههايي چنين را که قدما تعريف ميکنند؛ ميتوان منشأ و ريشه شکلگيري سبک بيات تهران بهشمار آورد. باور کنيد فقط چند دهه - و حتي کمتر از نيم قرن – از زمان نقش بستن اين خاطرهها در اذهان ميگذرد. اما خوب که نگاه ميکني؛ انگار چند قرن گذشته است و نه چند دهه. سوتهدلاني که ميسوختند و ميساختند اما نيک ميخواندند و آتش به جانها ميزدند. حکايت اين عاشقان تنها به خواندن آوازهاي شبانه ختم ميشد. آنها روز خود را نيز با آواز آغاز ميکردند، که "مرد بايد که جگر سوخته خندان بُوَدا / نه همانا که چنين مرد فراوان بُوَدا". اين هم خاطرهاي از اجراي آوازهاي صبحگاهي در تهران قديم: « يادشبهخير، يکي از جاهايي که برايم به شکل مکاني رؤيايي درآمده "باغ گلستان" در جنوب تهران بود. اين باغ - مثل اسمش – گلستان بزرگ و خوش منظرهاي بود که در آن گل پرورش ميدادند و از گلها گلاب ميگرفتند. مجسم کنيد که در همين تهران در زميني به مساحت يک هکتار فقط گل محمدي ميکاشتند. بوي عطر اين گلها هنوز در مشام من است. در چنين محوطه وسيعي، پيوسته بيش از دو هزار بلبل خوشخوان به تماشاي گلها مشغول بودند. به محض اينکه من و دوستانم شروع به خواندن ميکرديم؛ يکباره همه بلبلان به آواز جواب ما را ميدادند. آن منظره، آن صداها و در نهايت آن شور و نواي بلبلان، اتفاقي است که ديگر برايم تکرار نخواهد شد. حالا بهجاي آن گلستان، چند مجتمع مسکوني ساختهاند و وقتي از آنجا رد ميشوم؛ سخت دلم ميگيرد...»
آوازي که مرثيه شد
خسته و کوفته از يک روز کاري به خانه برگشته، آن هم روز کاري درازي که تا پاسي از شب به طول انجاميده است. به خانهاش چندان هم نميتوان خانه گفت؛ آپارتماني بسيار کوچک که فقط ميتوان شب را در آن به صبح رساند. اما قديميها از گذشتههاي زمين اين مجتمع آپارتماني خاطرات شيريني را نقل ميکنند. ميگويند چند دهه قبل اينجا گلستاني بزرگ بوده و پاتوقي براي بهترين آوازخوانان شهر که به همراه بلبلان، باغ را روي سرشان ميگذاشتهاند. حالا اما مدتهاست که تمرين و اجراي آواز براي اين عاشق قديمي به حسرتي عميق بدل شده است.
بهراستي آيا "ما زاسب و اصل اوفتادهايم"...؟
فصل ديگر عاشقي
آواز که روايتگر عاشقي است؛ خود معرکهاي عاشقانه است. آوازخوان خود بهسان عاشقي تمام عيار بايد هجرها و وصلهاي روحي و جسمي زيادي را با ديگر معشوقاش – آواز – از سر بگذراند: يک روز خواننده سرحال نيست؛ يک روز فرصتي براي خواندن پيدا نميشود؛ روز ديگر اين يکي هست و آن يکي نيست... امروز هم چندين علت دست به دست هم داده و اين چنين آواز ايراني را به گوشه رکود و عزلت راندهاند. اما آوازخوان عاشق ايراني نيز مانند هر عاشق ديگري خواهد جُست و راهي براي عشق ورزيدن خواهد يافت؛ که عاشق يايندهتر از هر جويندهاي است. اين هم فصل تازهاي از عاشقي براي دوستداران آواز ايراني:
" گفتم آهندلي کنم چندي ندهم دل به هيچ دلبندي
سعديا دور نيکنامي رفت نوبت عاشقي است يک چندي "